روز نوشت هایی از جنس عشق و محبت

ارتباط با خانه ای بی

هادی؛ جنگجوی همیشه پیروز میدان زندگی

هادی؛ جنگجوی همیشه پیروز میدان زندگی

+ افزایش سایز متن -
به اشتراک بگذارید

داستان هیچ بیماری پروانه ای تکراری نیست. هر کدام پیامی دارند مخصوص و حیرت انگیز. شاید فکر کنید چگونه ممکن است؟ حتما تصور کرده اید این ما هستیم که پیام آور آنانیم… نه! قضیه کاملا برعکس است…با من در داستان سفر به منزل هادی همراه باشید تا برایتان بگویم چگونه ممکن است. آماده ­اید؟

هادی یکی از قدیمی­ های خانه ای بی است. دوستی و آشنایی من و هادی به روزهای قبل از تاسیس خانه ای بی باز می گردد. به زمانی که اصلا خبری از موسسه نبود. از بس که او فعال بود و امیدوار. هادی اهل سبزوار است. با این حال هر زمان به حضورش نیازمند بودیم به سرعت  و بدون هیچ بهانه ای خودش را به ما می رساند. او پر از شور زندگی بود و هست…

هادی مبتلا به نوع شدید ای بی است. از سر تا پایش به معنای واقعی درگیر بیماری ای بی است. گوش هایش، چشمانش، دندانش، دستانش، کمرش، پاهایش همه و همه در اثر ای بی آسیب دیده اند، زخم برداشته اند، اما هیچگاه ندیدم که او لب به شکایت باز کند.  هم صحبتی با او تو را به دنیای دیگری می برد.

هادی پروانه ای با وجود تمام مشکلاتش در حال حاضر مشغول تحصیل در رشته حقوق مقطع کارشناسی ارشد است و به این رشته بسیار علاقه­ مند است. اما درس تنها بخش زندگی او نیست او رویاهای زیادی در حوزه کسب و کار دارد و تا به حال در زمینه های مختلفی مشغول به کار بوده است و انگیزه بسیاری هم برای موفقیت مالی دارد. با وجود اعتماد به نفس، رویاپردازی و کوششی که من از او سراغ دارم ایمان دارم که به تک تک اهدافش می رسد، شک ندارم.

مبارزه ادامه دارد

همه چیز به خوبی پیش می رفت. هادی با زخم هایش به خوبی کنار آمده بود تا این که متوجه شدیم پای هادی درگیر تومور سرطانی شده است. بله ای بی بدن فرد را برای سرطان مستعد می کند و بنا بر تشخیص پزشکان پای هادی باید از ناحیه مچ پا به علت گسترش تومور سرطانی قطع می شد. خب این کاملا طبیعی است که در وهله اول فرد در برابر چنین نظری مقاومت کند، غمگین و ناامید شود. اما هادی نه تنها چنین واکنش هایی را بروز نداد بلکه خودش برای تنظیم وقت عمل جراحی و ارتباط با پزشکان پیش دستی می کرد. او قرار بود پایش قطع شود. راه رفتن که طبیعی ترین حق هر کسی است قرار بود از او گرفته شود. او نمی توانست به راحتی راه برود این را خودش به خوبی می دانست او احتمال می داد که شاید روزهای سختی را در پیش داشته باشد.  اما او لب به دهان باز نکرد. هیچ نگفت جز این که من امیدوارم. پایم را می خواهند قطع کنند باشد. من قوی تر از این حرف ها هستم. پروتوز که هست مگر چه اشکالی دارد؟

و ما چه می توانستیم کنیم جز حیرت؟ از این همه حجم امیدواری آدم خود به خود ساکت می شود.

در جریان سفرهای استانی خانه ای بی که به سبزوار رفتیم و چند ساعتی مهمان خانه هادی جان شدیم فهمیدیم که ای خیال باطل تنها چیزی که در زندگی هادی انگار اهمیت ندارد زخم و تاول و بیماری است. گوشه به گوشه خانه اش پر است از نشانه های تلاش و امیدواری…

هیچ چیز نتوانسته است مانع رسیدن هادی به اهدافش شود. بگذارید داستان را برایتان کمی روشنتر کنم

خب همان طور که می دانید انگشتان دست بیماران پروانه ای بعد از مدتی دچار چسبندگی می شود و عملا انجام کارها برایشان به سختی ممکن است… حتی برداشتن یک وسیله ساده برای آن ها دیگر ممکن نیست اما من بارها و بارها به چشمان خودم دیده ام که چگونه یک بیمار پروانه ای تنها با گوشه ای از همین انگشتان به هم چسبیده شده تمام کارهای ساده اش را انجام میدهد و حالا هادی با همین انگشتان به هم چسبیده شده، گواهی رانندگی گرفته است، رانندگی می کند و مدتی هم در تاکسی های اینترنتی مشغول به کار بوده است.

داستان زندگی او پر است از این نقاط روشن… از این درخشش ها…از ادامه تحصیل تا فعالیت در حوزه های مختلف کاری تا دست به فرمان بودن و همه و همه کاری می کند تا بگویم او یک سلحشور نور است، یک جنگجوی واقعی…

برچسب ها
دیدگاه خود را ارسال کنید