روز نوشت هایی از جنس عشق و محبت

ارتباط با خانه ای بی

سوغات سفرهای استانی

سوغات سفرهای استانی

+ افزایش سایز متن -
به اشتراک بگذارید

من این روزها مدام در سفرم. سفر البته نه به آن معنای اولیه که به ذهن متبادر می شود اگر از همراهان صفحه اینستاگرام من باشید احتمالا می دانید ماجرا از چه قرار است…

شهر به شهر به عیادت پروانه ها می رویم و به عیادت از حالشان تا با گپ و گفتی چند ساعته مرهم دلشان باشیم. آخر می دانید من معتقدم هیچ دارویی شفابخش تر از گپ های دوستانه نیست… به هر منزل که وارد می شویم، به خیال آن که این قرار است با حرف هایمان و پیگیری های بعدش حال دلی را خوب کنیم به دیدارشان می رویم…اما بعد از گفت و گوی کوتاهمان…بعد از اندکی نشستن متوجه می شویم ماجرا چیز دیگری ست. با خودم می گویم قرار بود تو درمان کنی…پندی دهی، حرفی بزنی، آرام کنی، اما انگار همه چیز دارد جور دیگر رقم میخورد…

درست است که تن پروانه ها، زخمی و پردرد است…درست است که تاول ها به جای جای اندامشان هجوم برده اند اما اگر از قلبشان خبر بگیری سرشار است از امیدواری …سرشار از حس خوب، توکل، استقامت و برایتان از ذهنشان نگویم که سرشار است از رویاپردازی… من رو به روی آن ها می نشینم تا کمی آرامشان کنم که ناگهان بازی عوض می شود، صندلی ها جابه جا می شود… حالا آنان هستند که به من درس می دهند، درس زندگی در خانه پروانه هاست…سفرهای استانی برای من مکبت خانه جدیدی است که این درس ها را، این صبوری ها را این امیدواری و متانت را بی شک در هیچ جای دیگر نمی توانستم و نمی توانم یاد بگیرم.

برایتان با مثال توضیح می دهم…هادی یکی از پروانه های سبزوار است که این روزها در حال تجربه همزمان چندین درد است از قصه زخم هایش که بگذریم، از تاول هایش، از چسندگی و قطع شدنش که بگذریم به دردی می رسیم که این روزها حتی پزشکان هم نمی دانند اسم دردش چیست…یعنی هنوز دردش را نشناخته اند… هنوز نمی دانند چرا گوشه قفسه سینه اش درد می کند…آری…او درد می کشد بی آن که بداند چرا…

اما هادی نگذاشته است که این حجم بزرگ درد دنیایش را کوچک کند… به دنبال انرژِی خالص مثبت اگر می گردید باید پای حرف های او بنشینید. او که دیگر بهانه نمی آورد… شاکی نیست… اگر چه بساط بهانه ها و شکایت ها خوب برایش پهن است اما سفره غصه داری را جمع کرده است…

یا برایتان از مریم بگویم که قصه زندگی اش را برایتان به زودی در صفحه اینستاگرام منتشر خواهیم کرد، مریم ماجرایش با هر پروانه ای دیگر فرق می کند. اندامش، دستانش و حتی ناخن هایش به دلیل بیماری ای بی به شکل و شمایل دیگری در آمده است. ناخن هایش برگشته اند. چیزی شبیه حلزون دور تا دورانگشتش را گرفته است… و چشمان زیبایش در اثر بیماری ای بی دور تا دور قرمزند…اما چیزی که در این چهره موج میزند به هیچ وجه بیماری و درد آن نیست… اصلا به روی خودش هم نمی آورد …او خواسته ای هم ندارد تنها به من گفت من نقاشی می کشم….نقاشی می کشم؟ اصلا مگر می شود؟ نقاشی با این دست ها؟ با این انگشتان؟

شما اگر جای من بودید چه می کردید؟

من بعد از بازگشت هر منزل کوله بارم دیگر پر از همین هاست …دیگر سوغات دل پروانه ها را با خودم می برم و چه چیز با ارزش تر از این…

برچسب ها
دیدگاه خود را ارسال کنید