روز نوشت هایی از جنس عشق و محبت

ارتباط با خانه ای بی

این رسم بدرقه پروانه ها نیست…

این رسم بدرقه پروانه ها نیست…

+ افزایش سایز متن -
به اشتراک بگذارید

گاهی چینش واژه ها کنار هم سخت ترین کار دنیاست…گاهی حرف زدن، روایت کردن و اشاره کردن آنچه بر تو گذشته است نیز سخت ترین کار دنیاست…

خرداد ماه 1399 بود که در ماجرای یکی از بیماران پروانه ای من دقیقا چنین حس و حالی داشتم…

وقتی از واحد مددکاری به من اوضاع وخیم احمد را شرح دادند با خودم گفتم آیا قرار است دوباره داستان نفیسه تکرار شود؟

نمی دانستم دقیقا  چه چیز در انتظار ماست فقط در آن ثانیه ها به دردی فکر می کردم که احمد می کشد، فکر می کردم به حالی که مادرش داشت… پس سریع مقدمات سفر به ماهشهر را فراهم کردیم…

بی اعتنایی، آخرین تصویر به جا مانده در چشمان احمد

همان طور که فکر می کردم اوضاع وخیم تر از حد تصور بود. احمد نه آن که حال و روز خوبی نداشته باشد ما وقتی به بالین احمد رسیدیم او دیگر در حال خداحافظی بود… اما نه در بیمارستان بلکه در خانه …بله نقطه غم انگیز ماجرا همین بود که هیچ اورژانسی برای انتقال او به بیمارستان نیامده بود. احمد ساکن بندر امام خمینی بود. شهری غنی از ثروت های طبیعی و ملی اما ثروتی که برای مردمش به کار نیاید به چه کار آید؟ باور می کنید اگر بگویم در این شهر غنی اورژانسی برای انتقالش به بیمارستان وجود نداشت.

احمد متاسفانه به یکی از شدیدترین انواع ای بی مبتلا بود. از زخم های پوشیده شده بر بدن تا چسبندگی انگشتان و پاها و شدیدتر از همه مشکلات مربوط به دندان هایش شرایط بسیار سختی را برای او به وجود آورده بود.

حالا احمد 27 ساله ما در شدیدترین و غم انگیزترین حالت ممکن در بستر افتاده بود بی آن که از کمترین تجهیزات ممکن خبری باشد… به هرحال وقتی رسیدیم دیگر دیدیم شرایط نمی تواند به این گونه پیش برود…آن شب تنها احمد شرایط سختی را پشت سر نمی گذاشت بلکه مادرش، برادرش و همه نگاهشان سراسر بهت بود…

چند دقیقه ای بعد از رسیدنمان دیدم نمی شود دست روی دست گذاشت…عاقبت با ارتباط با مسئولین اعم از دکتر جان بابایی و مسئولین محترم دیگر آمبولانسی برای انتقال احمد به بیمارستان ماهشهر داده شد و به هر ترتیبی بود احمد نازنین را به بخش ICU منتقل کردیم. و خب متاسفانه حوالی ساعت 10 صبح بود که احمد برای همیشه به دیار آسمان ها پرواز کرد.

احمد رفت اما چگونه؟ تنها، با اعتنایی محض، فراموش شده… مطمئنم آخرین تصویری که در چشمان احمد نقش بسته بود بی اعتنایی و فراموشی مسئولانی بود که می توانستند کاری کنند اما ترجیح دادند به راحتی از کنارش عبور کنند…بگذرند.

تمام حرف من اینست که چرا و چرا بیماران خاص و بالاخص بیماران مبتلا به ای بی باید تا آخرین لحظه مورد بی اعتنایی مسئولان قرار بگیرند؟ دیگر شرحی از این سفر برایم باقی نمی ماند که توضیح دهم… می دانید گاهی بی شرح است آنچه می گذرد.

برچسب ها
دیدگاه خود را ارسال کنید